آروین آروین ، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 13 روز سن داره

آروین کوچولوی ناز

اولین غذای آروین

امروز یکی از بهترین روزهای زندگی ما بود تو عسل زندگیم امروز اولین غذای زندگیت رو به جز شیر مامانی نوش جون کردی خدایا شکرت که منو لایق مادر شدن دونستی و من حالا در مقام مادر به فرزندم غذا می دهم خدایا میلیون ها بار شکرت شرح ماجرا از زبان آروین گلم مامانی اول از همه دستهاشو شست و ظرف غذای منو با یه قاشق کوچولو آورد و بهم گفت نفسم از امروز تو غذا(سرلاک)می خوری اول مقداری آب ولرم جوشیده شده در ظرف ریخت  و بعد توش دو قاشق سرلاک شیر و برنج ریخت   بعد یه چیزی دور گردنم بست که بهش می گفت پیش بند ایناهاش پس این یعنی قاشق ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! و شروع غذا خوردن ... اولش یه ...
18 آبان 1390

اولین برف زمستونی

برف سفید و زیباست مثل تو عزیزم و تو امروز اولین برف زمستونی زندگیت رو دیدی هوا خیلی خیلی سرده و سوز سرما تا مغز استخوان آدم نفوذ می کنه به همین مناسبت بابایی و من برات یه بخاری خوشگل گرفتیم و افتتاح کردیم مبارکت باشه کلوچه عسلیم اینم آروین کوچولوی ناز ما با تیپ زمستونی اولین برف زمستونی گل پسر ما مصادف با عید سعید قربان بود عیدت مبارک عسلم ما این هفته عروسی دعوت بودیم یکی دختر خاله بابایی و یکی نوه عموی مامانی و چون تو ،تو عروسی عمو اینا گریه کردی تو عروسی دختر خاله بابایی پیش مامان جون موندی تا مامانی بره عروسی قربون تو پسر خوبم برم بووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووس یه عالمه برای آروین ...
16 آبان 1390

تلاشهای مامانی به ثمر نشست

پسرك عزيزم كمر مادر بزرگ (مامان بابايي) خيلي درد مي كنه برا همين ما يعني من و تو و بابايي دو سه روزي رفته بوديم پيش مادر يزرگ تا توي كارهاش كمكش كنيم و مادر بزرگ حركت نكنه تا كمر وزانوش زودي خوب بشه امروز برگشتيم خونه و ديديم بله گل پسر قند عسل ما تو مسابقه اول شده هووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا الهي كه پسر گلم هميشه موفق باشه و از همه خاله هايي كه به عسل من رأي دادند تا برنده بشه ممنونم عكس مسابقه ات اين بود ماماني جونم از شما هم ممنونم (از طرف آروين ،عشق مامان و بابا ) آروين ناز در 5 ماهگي  ...
14 آبان 1390

پنج ماهگی

عزیزم روز ١٢ آبان تو پسرک ناز و کوچولوی ما پنج ماهه شدی خیلی زود گذشت انگار همین دیروز بود که با صدای گریه ظریف و زیبایی چشم به این دنیا گشودی و حالا پنج ماه از آن روز می گذرد و عشق و علاقه ما به تو نازنین عزیزم چندین و چند برابر می شود دوستت داریم معنای زندگی و مفهوم عشق لیلا و علی امشب شام خونه بابا جون مهمون بودیم و خاله فاطمه زحمت کیکت رو کشیده بود و خیلی خوشگل تزیین کرده بود بوووووووووووووووووووووووووس برای تو و خاله فاطمه مهربونت عکسها رو با گوشی بابایی گرفتیم و چون گوشی بابایی تو کارخونه افتاده تو روغن این شکلی عکس گرفته عسلم من و بابایی برای پنجمین ماه تولدت این لباس خوشگل رو گرفتیم حالا چند تا عکس ...
12 آبان 1390

از سری تلاشهای مامان و آروین

امروز مامانی بازم می خواست یه عکس خوشگل بگیره و تو تاپیک عکس فرشته های سال 90 با موضوع نی نی و اسباب بازی بذاره تصاویر ماجرا را کاملتر شرح میدهند اکنون شرح ماجرا از زبان گل پسرم آروین   من همه اسباب بازیهامو با خودم می برم بعدش مامانی این عروسکم رو بهم داد تا باهاش بازی کنم و اون عکس بگیره اول باهاش صحبت کردم بعدم گرفتم گوشش رو خوردم بعد تصمیم بر آن شد تا من با قطارم بازی کنم مامان این چه جوری کار می کنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خب حرکت کن دیگه (حرکت نکرد منم به هم ریختمش ) بعدش سوار ماشین شارژیم شدم برو اونور خودم می خوام تنها بشینم اینم من و وسایل نقلیه مامانی من ا...
9 آبان 1390

سفر به جلفا

  عزیزکم خاطره ای که ثبت می کنم مربوط به سفرمان به جلفا ست جمعه هفته قبل تصمیم گرفتیم برای گردش به جلفا بریم جلفا یکی از شهرستانهای استان ماست اونجا منطقه آزاد هست و مرز بین ایران و آذربایجان .شهرستانی سراسر مملو از کوهای سر به فلک کشیده سنگی ورود ارس که کاملاً پرآب و خروشان بود صبح ساعت ٥ صبح به همراه باباجون و مامان جون خاله ها و عمو حسین به راه افتادیم جاده خیلی قشنگ بود تو مرند هوا کم کم روشن شد و ساعت ٧ صبح رسیدیم جلفا و رفتیم به آسیاب خرابه واقعاً فوق العاده بود ولی چون هوا خیلی خنک بود نتونستیم تو رو پایین نگه داریم و باباجون تو رو آورد پارکینگ و باهات بازی می کرد تا حوصله ات سر نره من و بابایی ...
8 آبان 1390

تلاشهای آروین و مامانی

آروین عزیزم خاله ندا (مامان یاسمین زهرا، بهترین دوستت)یه تاپیک زده به اسم مسابقه فرشته های سال ٩٠ و موضوع این هفته نی نی و تعجب بود من تصمیم گرفتم یه عکس باحال ازت بگیرم و شرکت کنیم همه چیز خونه رو نشونت می دادم تا تعجب کنی ،صدا های جورواجور ،حرکات منحصر بفرد و همش عکس می گرفتم و همین لذت کار رو برام چند هزار برابر کرد برای خودش خاطره ای شد ماندگار حالا تلاشهای مامانی و آروین به روایت تصویر مامانی من این قورباغه رو بیشتر دوست دارم همینی که دستمو گذاشتم رو کله اش بهتره ... مامانی اینطوری خوبه ؟ نه گلم یه ژست دیگه بگیر تا مامان دنبال لوکیشن بعدیه من یه غلت بزنم مامانی برا این روتختیم هم تعجب کنم اینا...
29 مهر 1390

واکسن چهار ماهگی

آروین عزیزم خدا رو شکر واکسن ٤ ماهگی رو هم زدیم این دفعه خیلی بهتر از دفعه پیش بود صبح چون بابایی کار داشت با خاله ثریا و عمو حسین رفتیم مرکز بهداشت عمو پاهات رو گرفت و من بیرون بودم موقع زدن آمپول یه کوچولو گریه کردی و تمام .از اتاق که اومدی بیرون می خندیدی و من تعجب می کردم باهم اومدیم خونه بابا جون و بعد برای نهار مهمون آنا جون (مامان بزرگ مامانی )بودیم و عصر هم اومدیم خونه تو یه کوچولو تب داشتی و کمی هم پات درد می کرد من تا صبح بالای سرت نشسته بودم و تو آروم خوابیده بودی ولی من می ترسیدم تبت بالا بره و من متوجه نشم بیدار بودم تو این بار ثابت کردی که داری مرد میشی پسرک عسلم ...
25 مهر 1390

تشکر تشکر

هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا           تعداد بازدید کنندگان وبلاگ آروین به ١٠٠٠٠ نفر رسید                                   تشکر مخصوص از همه دوستان عزیزمان که لطف کردند و قدم روی چشمهای ماگذاشتند و از وبلاگ آروین بازدید کردند و با نظرات گرمشان خوشحالمان نمودند              &n...
22 مهر 1390